درد
کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

تقدیم به تمام کسانی که طعم شیرین عاشقی را چشیده اند
کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

زندگی قصه ی تلخیست
که از آغازش
بسکه آزرده شدم
چشم به پایانش دارم ....

خدایا خسته ام خسته ساز دلم غمگین است و شکسته
يك چشم من از فراق تو گريست
چشم دگرم حسود بود و نگريست
چو روز وصال شد او را بستم
گفتم نگريستي پس نبايد نگريست

سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی.....
گفتی زير باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را
هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
سالهاست با بغضي كال با خاطراتي خسته
زير باراني ترين درخت عشق به انتظار
دوباره روييدنت ايستاده ام
پر از بهانه ام خسته از قهر زمانه
پروانگي رو بيدار مي كنم
تا از تو بگويند و من
براي هميشه سكوت مي كنم......

باز شب شد چقدر تنهايم گفته بودي كه شبي مي آيم
باز شب شد و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم
كنج اين پنجره ها شب همه شب منم و گريه و هاي و هايم
پشت اين پنجره ها تا سحر پنجه بر پيكر شب مي سايم
نكند بيهوده عمر خود را پشت اين پنجره مي فرسايم
نكند بيهوده تكرار شود قصه ي چشم به راهي هايم
باز چون ديشب و شب هاي ديگر مي روم پنجره را بگشايم
باز شب شد و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم....


تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست...
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...
تنهایی را دوست دارم ...
زیرا در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد ...
شاید در سکوتی یا شاید در شبی سرد و بارانی .
بگذار کسی نداند که هنوز دوستش دارم ...
عشقمون با گذر زمان افسانه اي ميشه
مثل گل اقاقيا افلاطوني ميشه
يه جوري خاص از دوست داشتن
براي يه عمر پيش هم موندن
يه خاطره ناب از روزاي آشنائي
با هم بودن و چشمکهاي يواشکي
قصه ، قصه اي ديگه از عشق ميشه
يه فرهاد ديگه به قصه هاي ايراني اضافه ميشه
من و تو باهم و در کنار هم
پل ها رو مي سازيم براي هم
يه روز قهر يه روز آشتي
آشتني کنوني که تو برام مي سازي
يه روز شادي يه روز تلخي
روزي که دوباره عاشقم ميشي
روزي مي رسه كه ديگه بهت شكي ندارم
تو رو مثل يه تکيه گاه واقعي دوست دارم...

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من
بیا و قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیا و قطره اخلاص دریا کردنش با من
به ما گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی
طلب کن هرچه می خواهی مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیا بر نیک و بد را جمع منها کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی
و با این همه سکوت
مرا به خاموشی متهم نمی کردی
کاش می دانستی من همیشه
با زبان چشمانم با تو سخن می گویم
چشمانی که از ندیدنت
سیل ها دارند برای جاری ساختن
سخن ها دارند برای گفتن
عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن
کاش می دانستی که من تو را
دوست دارم
کاش می دانستی
روی سنگ قبرم ساده بنویسید
زنده بودن را برای زندگی دوست داشتم
نه زندگی را برای زنده بودن

من با تو بودم اما تو افسوس
به بودن من نکردی عادت
تو پر کشیدی من پر شکستم
تو ساده بودی من ساده موندم
تو با من از شب گلایه کردی
من بی تو تا صبح از خونه خوندم
چشمای سردت دنیای من بود
اما تو هیچوقت باور نکردی
شکستم و تو حتی یه لحظه
با گریه های من سر نکردی
من با تو بودم وقتی که آروم
پشت نقاب آیینه سوختی
کاش وقت رفتن بهم میگفتی
اون همه عشقو به چی فروختی
گریه کردم گفتند:
افسرده است
زندگی کردم گفتند:
پوچ است
عبادت کردم گفتند:
خرافات است
حالا نمی خندم گریه نمی کنم زندگی نمی کنم عبادت نمی کنم
می گویند: عاشقم

کنم هر شب دعایی
کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته می گویم
الهی بی اثر باشد
اگر آمد به جانم هر سه یک بار
اسیری و غریبی و غم یار
اسیری و غریبی چاره دارد
غم یار و غم یار و غم یار
هر جای دنیا که باشی
اون ور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رسیده
دست بی رویای من بود

آیا پایان عشق این است؟؟؟؟

همه گویند عاشق اویی
گرچه دانم همه کس عاشق اویند
لیک میترسم
نکند راست بگویند؟
از شمع سه چیز آموختم :
ایستاده بمیرم . بی صدا بمیرم . به یاد عشقم بمیرم

زندگی گفت که چه بود آخر حاصل من
عشق فرمود تا چه گوید دل من
عقل نالید کجا حل شود مشکل من
مرگ خندید در خانه ویرانه ی من

با سلام خدمت دوستان عزیز و گرامی هدف از طراحی این وبلاگ درد دل با عاشقان دل سوخته
می باشد منتظر نظرات شما هستم .

سالها می گذرد و من از پنجره ی بیداری
کوچه یاد تو را می نگرم
و چنان آرامم که کسی فکر نکد
زیر خاکستر آرامش من چه هیاهویی ست
عاشقی هم دردی ست
ومن از لحظه ی دیدار تو می دانستم
که به این درد شبی خواهم مرد............
باران از راه رسید .......
عشق را دوباره در مزرعه
خالی تنم پروراند
زندگی را در آسمان آبی
چشمانش حس کردم
ناگهان ............
پاییز عشقم از راه رسید
آری رفت
ولی هنوز
قلبم برای اوست

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره به کسی تو جه نمی کنه از کسی
خجالت نمی کشه می باره و می باره اینقدر می باره تا آبی بشه کاش میشد مثل آسمون بود کاش
می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا بلاخره آفتابی بشی بعدش هم انقار نه انقار که بارشی بوده انگر
نه انگار که غمی بوده همه چیز فراموشت بشه....!!!!![]()
